خاطراتِـ پرتو

مینویسمـ، تا بماند....

شب پنجم محرم:(((

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۲۶ ب.ظ

سلام...

امروز رفتم خونه ی مبینا اینا...

کلی باهم حرررفت زدیم...

از هر دری گفتیم وشنیدیم ...

در مورد گرونی ها،در مورد مدرسه ها ودرس،در مورد خاطره های قدیمی و...

بعد رفتیم  باهم سیب زمینی سرخ کردیم ونمازمونو خوندیم ...

سه ساعت پیشش بودم چون مامانشینا هم نبودن وخونه تنها بود...


خلاصه که اومدم خونه واتاقمونو مرتب کردم چون با مامانم قرار گذاشته بودیم که من برم وبیام ،اتاقمونو مرتب کنم:)))



دلم هیئت می خواد:(((((((

ان شاءالله که بریم...


عکس و تصویر #مذهبی

پ ن:السّلامُ علی مَن جَعَلَ اللهُ الشّفاءَ فِی تُربَتِه...


#لبیک_یا_حسین(ع)

زندگیتون حسینی ان شاءالله...


یا حسین...

  • پرتو

نظرات  (۲)

چه خوب :)
پس حسابی لذت بردین :)
:))
لبیک یا حسین (علیه السلام)....
پاسخ:
بله ممنون...
به به
زیارت قبول باشه
از طرف ما ببوسید پیاییز رو
(وبلاگ این پاییز چرا انقدر دیر میاد بالا؟!)

پاسخ:
ممنون...
بوسیدم:)
نمیدونم!احتمالا واسه آهنگ و قالبشه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">