خاطراتِـ پرتو

مینویسمـ، تا بماند....
۲۲
دی

سلاااامممم...:)

روز همه ی پرستارای عزیز مبااااارککککک....^...^

ان شاءالله ثابت قدم باشین:)


یکم از شغلتون بگین...از سختی ها و خوبی هاش...

یا یه خاطره بگین برامون...:)



۲۱
دی

سلام...

ریاضی رو شدم 19/75...


الحمدولله...


ذهنتون جادار واسه جادادن مطالب درسی...

یاعلی...


۲۱
دی

آخر چرا نمی آیید؟!



اللهم عجل لولیک الفرج...


لحظاتتون منتظرانه...


یاعلی...

۱۳
دی




سلام...

آدم اگه تو زندگیش مشکل نداشته باشه دیگه اون زندگی رو می خواد چی کار؟!

آدم باید مشکل داشته باشه که با اون مشکلات دست و پنجه نرم کنه که ساخته شه...که بزرگ شه...


نمیشه از مشکلات انتظار داشت که اذیتمون نکنن...

اگه با مشکل اذیت شیم اسمش مشکله...!

درضمن خب دارو هم با طعم بدش اذیتمون می کنه...اما بعدش خب خوبمون می کنه...!


ذهنتون خلاق واسه حل مشکلاتتون...

یاعلی...

۰۷
دی

سلام...

دیروز وامروز اونقدر ریاضی تمرین کردم که همه جارو عدد می بینم...

رسما ریاضی دان شدم...خخخ:)))


ریاضیاتتون شیرین...


#ریاضی_محبوب_می شود


یاعلی...

۳۰
آذر

سلام...


انگار همین دیروز بود که شب یلدای سال96 رو جشن گرفتیم...

البته نه همچین جشنیی...دور همی مختصر ومفید...!

حالا یک سال بعد...شب یلدای سال97...


واقعا زمان جوری می گذرد که متوجه گذرش نمی شویم...

قدر لحظاتمون رو بدونیم...!


#وقت_طلاست


ان شاءالله عمرتون هدر نره...


یاعلی...

۱۶
آذر

سلام...

باز هم نیامدید...

چشم انتظارتان هستیم...

خیلی زور دارد...اینکه تو خود بی صبرانه منتظر ظهورشان باشی و ظهور را عقب بیندازی...:(((

#اللهم _عجل_ لولیک_ الفرج


دریافت


همیشه غروب جمعه ها دلم می گیره...شما چطور؟!


شب و روزتون منتظرانه...

یاعلی...

۰۹
آذر

سلام...

فردا امتحان میان ترم ریاضی دارم...!


#دعا_دعا

#موفق_باشم

#موفق_باشید


روز و شبتون بی استرس و دلهره و پر از شادی...


یاعلی...

۰۷
آذر

سلام...

امروز امتحان داشتیم...:(

هرچی بلد بودم نوشتم و لی خب فقط یک دور خونده بودم...


زنگ اول علوم داشتیم...

معلممون درس تنظیم عصبی رو تموم کرد وبلا فاصله رفت سراغ فصل بعدی یعنی حس وحرکت...

یک عالمه واسه علوم نقاشی داریم که من عاااشق نقاشیم...:)

سال پیش وقتی نقاشی های قلب رو می کشیدیم من اصلا عشق می کردم...:)



و دوباره دبیر ریاضی...:

امروز صمیمی ترین دوستم یعنی زینب که مشق های ریاضیشو جوری نوشته بود که مورد پسند معلم ریاضیمون واقع نشد...!

آخه بعضی از جاهای کتاب معادله هارو به صورت دوتا ستون کنا رم می نویسن یعنی این شکلی:


.......................        (این اولین معادله)        ........................    (این دومین معادله)


.......................   (این سومین معاله )     ........................    (این چهارمین معادله)


والی آخر...

دبیرمون گفته که نباید این ستون هارو روبه روی هم بنویسیم وباید همشو زیر هم بنویسیم که جا بشه...


زینب دید که همه ی اینها فقط یک یا دو کلمه جواب دارن و ستونی کنار هم نوشت...(اینم بگم که کلا اگه به خواست معلمه عمل کنیم دفترمون پر میشه بدون اینکه چیز زیادی توش نوشته باشیم...)


خلاصه که معلمه این رو دید و به زینب گیر داد که(اول بگم که زینب یه مدت یه زیارتی رفته بود و به مدت یه هفته نتونست بیادمدرسه):

می خوای دفترت رو پاره کنم؟!

فکر کردی تو تافته ی جدا بافته ای؟!

اگه خودتو از بقیه ی بچه خیلی سر تر میدونی چرا اومدی اینجا؟!برو مدرسه تیز هوشان...!


خلاصه که زینب خییلی دلش شکست ...کلا دمق بود...

و دوباره سر زنگ ادبیات با معلم معرکه مون دلتنگی هامون رفع شد...:)


پ ن:مامان زینب امروز اومده بود مدرسه که با معلم ریاضیه حرف بزنه،زینب می دونست که قراره بیاد ولی وقتی موقع زنگ تفریح رفتیم پایین ندیدیمش...وقتی زنگ تفریح تموم شد و داشتیم میومدیم بالا دیدممامانش داره خیلی تند میره به سمت در خروجی مدرسه...به زینب گفتم مامانت داره میره...دنبالش رفتیم ولی بهش نرسیدیم...به نظر می رسید که مامانش عصبانیه...:(



#معلم_ مسخره

#امتحان_ مزخرف

#تاساعت_چهارونیم_صبح_بیداری

#خسسسستگیییی

#نتیجه_نگرفتن_از_زحمت



روز هاتون همیشه به بهترین شکل...روز های مزخرفتون حذف...


یاعلی...



۰۳
آذر

سلام...

امروز مدرسه که رفتم متوجه شدم که معلم ریاضیمون گفته اون جزوه ای که(نمونه سوال)بهمون داده رو تا صفحه 12 حل می کردیم...

نمی دونم چطوری گفته که من نشنیدم...

البته چند نفر دیگه هم نشنیدن...

خلاصه که من تا اون صفحه حل نکرده بودم و معلمه اسم من وبقیه ی کسانی که ننوشته بودن رو توی دفترش نوشت و بهمون گفت که این چند نفر در روز امتحان میان ترمِ ریاضی که شنبه ی هفته بعده حق امتحان دادن ندارن واز امتحان محرومن...

اونجا کلللی خودمو نگ داشتم وگریه نکردم...

متاسفانه مبینا هم توی کلاس مانیست...


خلاصه که زنگ تفریح که خورد رفتم توی کلاس مبینا اینا!فقط مبینا وچد تا از دوستاش توی کلاس بودن ویادم نیست که مبینا چی کار میکرد...حالا بگذریم...

رفتم بالا سر مبینا ایستادم و همین که مبینا سرش رو آورد بالا زدم زیر گریه...بعد مبینا من رو نشوند سر جاش و ماجرا رو به زور وبا کللی هق هق براش تعریف کردم...

مبینا هم گفت که آخه اون که نمیتونه این کارو بکنه...امتحان میان ترم که دست اون نیست که بذاره یا نذاره...

باهم رفتیم پایین ، پیش ناظممون...براش ماجرا رو تعریف کردیم...مبینا تعریف میکرد و من گریه می کردم...صورتم هم قرمز شده بود... ومثل همیشه اول از همه ابروهام قرمز شدن...!خلاصه که قیافه م خیلی طفلکی شده بود...

ناظممون با حوصله حرفامونو شنید بعد گفت که:آخه عزیز من بهت گفتم که از کربلا برگشتی بهونه نده دست این معلما...حالا باشه من باهاشون صحبت می کنم ببینم چی میشه...!


رفتیم توی حیاط وتازه متوجه شدم که "ز ع"ازم ناراحت نیست(آخه اون رفته بود سفر و وقتی برگشته بود از من پرسیده بود که مشق ها چیه و من که نمی دونستم قضیه ی این مشق ها چیه بهش همون چیزی رو که می دونستم گفتم و اونم ننوشته بود...)بلکه گریه می کرد چون باید مامانش دوباره با یه بچه کوچیک بیاد مدرسه...:(


زنگ دوم ادبیات داشتیم...معلم ادبیاتمون اونقدر عزییییزه که هر وقت دلم میگیره سر زنگش ناراحت نیستم:)

ولی این مشکل اونقدر برام مهم بود که سر کلاسش هم داشتم گریه می کردم..."ز ع"هم هی چشماش پر میشد و نمی ذاشت بریزه...!

معلممون گفت چی شده؟!

سرم رو به علامت هیچی تکون دادم...

معلممون هم که می دونست یه چیزی شده گفت بچه ها چی شده؟!

بچه ها هم همشون باهم داستان رو تعریف کردن...

معلممون گفت که حالا اشکالی نداره ناراحت نباش...درس میشه...ویه لبخندی زد که واضح از روش می شد خوند که :اون معلمه که نمی تونه این کارو بکنه...:)


خلاصه که امروز هی بهم کار گفت که یادم بره قضیه رو و ناراحت نباشم...

کار هاش:

1_از این به بعد بچه ها باید شعر حفظی هاشونو پیش من و"ز ع" و عسل بخونن...

2_برگه هایی که توش نمره ی بچه هارو می ذارن خط کشی کنم...(همیشه آرزوی انجام کار های معلم رو داشتم...البته از این قبیل)

3_نمره های بچه هارو وارد کنم...

4_جام رو هم عوض کرد که چند نفر باهم حرف نزنن...


زنگ آخر که خورد همه ی بچه ها رفتن و فقط من و خانم توی کلاس بودیم،بهم گفتن:قضیه رو کامل تعریف کن...

من هم نعریف کردم!

بعد خانم گفت که : ناراحت نباش...نمره که ارزش این حرف ها رو نداره...فوقش فردا با معلمتون صحبت می کنی که ببخشه...


این هم از معلم آرامش بخش ما....خییییییییییییلییییییی دوسش دارم...:)

ان شائالله که خدا حفظشون کنه و روز به روز موفق تر باشن و طول عمر با برکت وبا سلامتی داشته باشن...


راستی امروز اولین امتحان میان ترممون رو دادیم...

واسم دعا کنید...!



خدا همچین معلم هایی(مثل معلم ریاضیمون)نصیب هیچ مسلمونی نکنه...


#معلم _ریاضی_مزخرف

#معلم ادبیات _ آرامش_بخش

#به_به


روز وشبتون پر از یاد خدا...

یاعلی...