خاطراتِـ پرتو

مینویسمـ، تا بماند....

روز معمولی..

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۵ ب.ظ
سلام...
امروز بیدار شدم وصبحانه ای بسی مختصر خوردم...
یک عاالمه از کتابِ"وقتی پتی به دانشکده میرفت"اثر جین وبستر رو خوندم...
بعد از این هم رفتم کمک مامان ،میز عسلی ها وآیینه ی توی هال رو پاک کردم...
ناهار خوردیم ومهمون ها اومدن...
یه بچه همراهشون بود همسن محیا(خواهرزادم)،خیلی هم شبیهش بود...

وایی که چقدر دلم می خواست این بچه رو بغل کنم ومحححکممم بوسش کنم وبچلونمش:))
خیلی ناز بود ماشاءالله...

بعد از رفتن مهمون ها شام خوردیم والان هم دارم خاطره می نویسم...
خیلی روز خاصی نبود...
خیلی هم خوب نبود...

ولی خدارو شکر که از این بدتر نبود...

روز وشبتون شاد...
یاعلی...

  • پرتو

نظرات  (۳)

در رابطه با کتاب برام بیشتر توضیح میدی؟!
؛)
#من_تشنه_کتابم
پاسخ:
پتی یه دختریه که میره دانشکده ودوستای زیادی هم داره.هر وقت درس نخونده باشه زیرابی میره وخودشو قایم میکنه ویا کلاس نمیره ولی هر وقت هر کاری هم بکنه به استاد مربوطه میگه که چی کار کرده وخودشو لومیده...
روابط اجتماعیش خیلی عالیه:))
نویسنده ی این کتاب هم نویسنده ی کتاب بابالنگ درازه(جین وبستر)...من وپاییز رفته بودیم کتاب خونه وداشتیم می گشتیم که این کتاب رو دیدیم وصرفا به این دلیل که جین وبستر نویسنده شه گرفتیمش...درکل کتاب جالبیه:))
ممنونم، جالب بود برام...
پاسخ:
خواهش میکنم:))
یادم باشه بخونم پتی رو...
پاسخ:
ان شاءالله...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">